تبلیغات
وبلاگ پرواز به سوی نور (خانم حیدری) - آخر دنیا
 
وبلاگ پرواز به سوی نور (خانم حیدری)
چهارشنبه 20 مرداد 1395 :: نویسنده : همسفر نوشین



ساعت 10 صبح ، داشتم خودمو برای خوردن صبحانه آماده میکردم. (میدان راه آهن سوپر مارکت )

صدای ضعیفی به گوشم رسید. عمو سلام ! دنبال صدا گشتم . دخترک آنقدر کوچیک بود که از پشت پیشخوان معلوم نبود ...

ساعت 10 صبح ، داشتم خودمو برای خوردن صبحانه آماده میکردم. (میدان راه آهن سوپر مارکت )

صدای ضعیفی به گوشم رسید. عمو سلام ! دنبال صدا گشتم . دخترک آنقدر کوچیک بود که از پشت پیشخوان معلوم نبود ...
  دنبالش گشتم . حدودا  4  سالش بیشتر نبود . وقتی نگاهم به چهره اش افتاد ، خشکم زد.حتی قدرت اینکه بخوام جواب سلام دخترک رو بدم نداشتم .سکوت و سکون به معنای واقعی گویی عقربه ها در آن لحظه ایستاده بودند. با صدای دخترک به خودم آمدم . عمو یه آب بده. تمام بدن دختر بچه سوخته بود. پیراهن رکابی با یه شلوارک شاید 70% سوختگی . از درد نمی تونست سر پا بایسته . رفتم یه آب معدنی آوردم که بهش بدم . پنجه هاش از سوختگی بهم چسبیده بود . با سختی آب رو گرفت . و راه افتاد نگاهم به دنبال قدم های او بود . و او را دنبال کردم . چند متر دورتر کارتنی پهن شده بود.و دخترک با زحمت روی کارتن نشست . می دونستم برای باز کردن در آب با مشکل روبه رو میشه .نزدیکش شدم بهش گفتم عزیزم بده در آب رو برات باز کنم . نگاهم به نامه ای که کنار دخترک بود افتاد ، نوشته شده بود برای درمان به من کمک کنید. خون خشک شده و تازه هنوز روی زخم هاش بود. گویی تمام درد های عالم بر پیکرۀ این کودک خردسال نشسته بود .به معبودم قسم اگر تمام دردهای زمان اعتیادم را جمع کنند ، به اندازۀ ذره ای از آن دردی که آن کودک می کشید نبود. آنچه که برای ما قابل رویت بود و می توانستیم حسش کنیم دردهای آشکارش را ، و بی خبر از دردهای پنهان او .....

بی مادری ، در به دری ، بی خانگی ، بی محبتی و .....چند ساعتی گذشت. و کیسه ی کودک از پول پر شده بود. با دست های کوچکش پول ها را درون کیسه می گذاشت . در انتظار بودم ، که چه کسی و با چه مشخصاتی به دنبال این کودک خردسال می آید. تمامی ذهنم مشغول بود .به یکباره فرد مصرف کننده ای از مواد مخدر شیشه در کنار کودک قرار گرفت . ای دنیا !!! تمام تردیدهایم به یقینی انکار نا پذیر برای درمان کودک مبدل شد .پول ها را در زیر پیراهن خود گذاشت و کودک را در آغوش گرفت و رفت . تمام روز و شب به فکر کودک بودم .غم و درد کودک سینه ام را سنگین کرده بود . و غرق در افکار ، تمنای تکرار بی لکنت ، ترانه های باران بر خاک را از او که معبودم است ، طلب کردم . صبح روز بعد به امید دیدن دخترک از خانه خارج شدم . گویی تمام لحظه هایم در انتظار بود. انتظاری درد آلود و چشم به راه بودنی غریب . باز دوباره ساعت 10 صبح دخترک آمد . سلام عمو .

مهدی : سلام خوشگلم خوبی؟

دخترک : نگاهم کرد و با صدای ضعیف ، آره ، 

مهدی :عزیزم اسمت چیه ؟ خوشگل من .

دخترک : سوگند

مهدی : قربونت برم عزیزم ، چی میخوای ؟

سوگند : آب

گویی جسم سوخته این کودک سیراب نمی شود .همیشه تشنه بود . بعد ها متوجه شدم که در مسافر خانه  اتاقی اجاره کرده اند. و آن مرد گویی پدر واقعی سوگند بود .اگر نام این آدم را بشود پدر گذاشت . اگر سوگند نبود او باید از خماری دست و پا میزد . زخم های سوگند هروز تازه بود . متوجه شدم  که پدرش ، صبح به صبح زخم های سوگند را تازه می کند تا پول بیشتری دریافت کند. روزها به ماه رسید . و 2 ماه گذشت به همین صورت.تا اینکه چند روزی سوگند غیبت داشت . سراغش را گرفتم گفتند: مأمور اومد بردشون . خوشحال شدم که شاید سوگند تحت مراقبت قرار می گیرد . به فکر این افتادم که داستان دخترک را بنویسم . با شروع نوشتن و رسیدن به خاتمه خوشحال بودم که پایان داستان ، سوگند شاید در آرامش باشد و دور از دست این پدر . ولی افسوس !!!                      بعد از 2 روز که مطلب را می نوشتم باز سوگند رو به رویم قرار گرفت و پدرش کارتن او را در کنار درب مترو پهن کرده بود و باز نامه ای را برایش نوشته بود.

مهدی : سلام خوشگلم  کجا بودی ؟

سوگند : خانه بودم

 من می دانستم که خانه ای وجود ندارد .

مهدی : خوشگلم ، چی بدم بهت ؟

سوگند :آب

آیا کسی هست که یاری کند تو را ؟ کیست آن کس از علی یادی کند؟

دست گیرد کودکان درد را

گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان جوانمردی چه شد ؟

شیوۀ مردی و شبگردی چه شد ؟

و باز به یاد فاصله ها افتادم از قهر به مهر از نفرت به عشق و از نار به نور


منبع: وبلاگ کمک راهنما مهدی حیدری

نویسنده : مهدی حیدری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 06:58 ب.ظ
I really like reading through an article that can make
people think. Also, many thanks for allowing me to comment!
یکشنبه 24 مرداد 1395 12:26 ب.ظ
چی بگم؟
شنبه 23 مرداد 1395 02:13 ق.ظ
باسلام.اقای حیدری چه قدر خوب که کسای مثل شما هستند که به این جور افراد توجه کنن.خیلی دردناک وغم انگیزی بود با خواندن این مطلب انگیزه من وشوق من برای خدمت بیشتر شد که باخدمت درست توکنگره بتوانیم دست خیلی از این خانواده هارو بگیریم اگر خداوند مارو لایق بداند. اقای حیدر تشکر بابت دلنوشته تکان دهنده شما.خداقوت
چهارشنبه 20 مرداد 1395 06:26 ب.ظ
خدا قوت آقای حیدری بسیار غم انگیز بود نمیدانم چه بگویم ولی افسوس و هزاران افسوس که دنیا از این واقعیت ها زیاد دارد امیدوارم روزی تمام این داستانها پایانی خوشی داشته باشد و درس عبرتی باشد برای همه ما . موفق باشید
چهارشنبه 20 مرداد 1395 03:37 ب.ظ
سلام من همیشه وقت کنم میام به وبتون سرو میزنم و از مطالبتون نهایت استفاده را میبرم اومیدوارم هر روز پیشرفت کنید با سپاس
چهارشنبه 20 مرداد 1395 02:39 ب.ظ
آقای حیدری در تمام مدتی که این داستان غم انگیز را می خواندم اشک ریختم خدایا خداوندا کی می رسد آن روزی که دیگر هیچ مصرف کننده ای چنین ظلمی در حق فرزندش و جگر گوشه اش نکند؟خیلی ممنون که به اشتراک گذاشتید حستان را..پایدار باشید
چهارشنبه 20 مرداد 1395 02:18 ب.ظ
خیلی دردناک بود کاش پایان خوشی داشت
خداقوت
چهارشنبه 20 مرداد 1395 11:55 ق.ظ
خدا قوت آقای حیدری خیلی درناک بود سرگذشت سوگند و سوگندهایی که باید درد بکشند تا افیون اعتیاد قوی تر شود و اوج بگیرد.
به امید ریشه کند شدن اعتیاد
خدا قوت نوشین عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر