وبلاگ پرواز به سوی نور (خانم حیدری)
شنبه 26 فروردین 1396 :: نویسنده : مریم نظری
امروز من جشن می گیرم؛ شمع ها را روشن می کنم و با سوختن شمع ها من نیز اشک می ریزم و در خیالاتم کامم شیرین می شود.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره ۶۰، راههای درمان اعتیاد، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 فروردین 1396 :: نویسنده : معصومه احمدی
مادر عزیزم


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : دلنوشته، حال خوش،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 مرداد 1395 :: نویسنده : همسفر نوشین

سرم را کمی برمی‌گردانم، در همین نقطه، در همین نقطه‌ای که ایستاده‌ام؛ فقط کمی سرم را به پشت سر برمی‌گردانم...

لازم نیست به چشمانم فشار بیاورم تا بتوانم دورترها را ببینم؛ تصاویر در جلوی چشمانم واضح و قابل‌رؤیت است ...

به اتفاق همسرم و با اصرار او وارد نمایندگی شادآباد می‌شوم، با قدم‌های سنگین و خسته؛ حس می‌کنم که فشار گام‌هایم، زمین آنجا را آزار می‌دهد. دو نفر به ما نزدیک می‌شوند، چهره‌ای متبسم و آرام دارند؛ نمی‌توانم معنی این آرامش را بفهمم؛ با نگاه سیاه و بدبینانه‌ی خود، شروع به حلاجی رفتار و گفتارشان می‌کنم و ذهن بیمارم، حکم به تظاهر عوام‌فریبانه‌ی آن‌ها می‌دهد. از همان ابتدا گارد بسته‌ای می‌گیرم و آماده‌ام تا سلاح مرگبارم را از غلافش بیرون بکشم و تیر خلاص را برای همیشه به گیجگاه زندگی‌ام بزنم...

لب به سخن باز می‌کنند، اما سیل کلمات و جملات گلایه‌آمیز از دهانم خارج می‌شود؛ رگبار همه‌ی حرف‌هایی که در دلم تلنبار شده‌اند، مثل طوفانی مهیب، فضا را در هم می‌نوردد؛ دلم می‌خواهد باری را که سال‌ها بر دوش کشیده ام، حالا در همین لحظه، از روی شانه‌هایم بیندازم در آن فضا و فرار کنم از هر چه که مرا از زندگی ساقط کرده است...

به چشمانشان نگاه می‌کنم؛ اثری از خشم و ناراحتی نیست؛ اثری از تمسخر و سرزنش نیست؛ اثری از نصیحت و موعظه نیست؛ تنها آرامش است و آرامش است و آرامش.

شرمنده می‌شوم...

چهره‌ی دوست‌داشتنی و مهربانشان، مثل نسیمی فرح‌بخش، لهیب آتش درونم را فرومی‌نشاند ...

چه اتفاقی برایم افتاده است ... چرا دیگر از آن عصیان آتشین، نگاه شرربار و آن کینه‌ی دیرینه خبری نیست؟!

برای دقایقی، حس آرامش در رگ‌هایم می‌دود؛ صدای تپش قلبم؛ ریتم بی‌قراری‌هایش را فراموش می‌کند و آوای عشق را زمزمه می‌کند؛ یک‌بار دیگر امید ازدست‌رفته‌ام، با نوای مهرشان، به وجودم بازمی‌گردد؛ برای لحظاتی، جان خسته‌ام رنگ و بوی بهشت را می‌گیرد.

سرم را برمی‌گردانم، در همین نقطه، در همین نقطه‌ای که ایستاده‌ام...

یاد ماندگار آن دو موجود آسمانی، طعم خوش زندگی را در ذهنم تداعی می‌کند.

آقای مهدی حیدری و خانم ترانه حیدری عزیزم؛ انگشت اشاره‌ی شما همیشه و همیشه در زندگی‌ام باقی خواهد ماند، انگشت اشاره‌ای که درهای ورودی بهشت را نشانم دادند.

سرم را به‌سوی آسمان می‌چرخانم، چشمانم را می‌بندم و با همه وجود خداوند را برای همه نعماتی که به من مرحمت نموده است، شکر می‌گویم.

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

«دولت عشق در زندگی‌تان پاینده»

با احترام، همسفر اکرم زینلی از شعبه شهر قدس 





نوع مطلب :
برچسب ها : دلنوشته، همسفران، کنگره 60،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم حسینی

وادی سیزده هم و تاثیر آن روی من

  • سال ها با کلمات بازی می کردم و در پیچ تاب زندگی به دنبال موفقیت بودم که به دام اعتیاد گرفتار شدیم هر بار که به بن بست می رسیدیم نا خدا آگاه  بعد از درد ها و زخم ها به مسافرم می گفتم عیبی نداره دوباره شروع می کنیم من دوباره شروع می کردم بهترین راه را که به نظرم می آمد اجرا می کردم ولی مسافرم هر بار مسیر دیگری که از چاله به چاه بود می رفت سالها سر خط می آمدم با تمام فشارها و دردها و او نیز خط دیگری را رسم می کرد .
  • در مسیر کنگره هم دنبال خطی تازه هستم هر دفعه درسی از زندگی می گیرم به امید روزی که بتوانیم بهترین راه را انتخاب کنیم .همیشه بهترین راه به راحتی بدست نمی اید من یاد گرفتم با از دست دادن و کندن از بعضی مسائل می توان به بعضی مسائل بهتر دست یافت.  مگه این نیست که مرگ پایان زندگی نیست ما آمده ایم برای کامل شدن هر روز که خورشید طلوع می کند با خود می اندیشم که امروز روزخوبی است یا بد ، در آغاز روز انرژی های خوب را به یاد می اورم تا روز خوبی را داشته باشم و اگر هم روزی با اتفاقات ناخوش ایندی شروع شد ، با صبوری و این که فردا با فکر بهتری بتوانم آغاز کنم  خود را آرام می کنم و این روز  هم برایم تجربه ای است برای فردا  به امید آن روز که هر خط از خط زندکی مسیری باشد برای تکامل شدن هر چه بهتر ما . 


با احترام : مریم حسینی 





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته، وادی سیزدهم،
لینک های مرتبط :
جمعه 15 مرداد 1395 :: نویسنده : معصومه احمدی

 

 

 

 

مسافر عزیزم از تو به خاطر تمام رنج هایی که در طول سفر کشیدم ممنونم

ممنونم که باعث شدی با خودم آشنا شوم، ممنونم که باعث شدی با کنگره آشنا شوم

قبل از بیماری تو من فقط خودم را می دیدم و غرور عجیب و خطرناکی داشتم

اما با بیماری تو چشمانم باز تر شد  و انسان های دیگر را هم دیدم

انسان هایی که بی هیچ چشم داشتی به کمک من و تو آمدند  و آنقدر خوب بودند و صمیمانه من را در جمعشان پذیرفتند که خجالت زده ام کردند

از تو ممنونم که با بیماری ات چشمان من را به روی این همه زیبایی و خوبی باز کردی

از تو ممنونم  که باعث شدی با مکانی مقدس آشنا شوم و حالا نه تنها از تو ناراحت نیستم بلکه خدا را شکر می کنم  که بیماری تو را وسیله ای برای آگاهی من قرار داد

اگر بیماری تو نبود شاید هیچ وقت با کنگره آشنا نمی شدم و آگاهی را که الان در حال حاضر دارم کسب نمی کردم

مرا ببخش که با نااگاهی برخورد بدی را درطول سفر با تو کردم

اکنون می فهمم که سلامتی و آرامش چه نعمت های با ارزشی است

نعمتت هایی که قادر به عوض کردن آن ها  با تمام دنیا نیستم

از تو به خاطر همه اینها ممنونم

 





نوع مطلب :
برچسب ها : تقدیر و تشکر، حال خوش، کنگره 60، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
شنبه 19 تیر 1395 :: نویسنده : معصومه احمدی

خداحافظ ای ماه مبارک،خداحافظ ای ماه پرفضیلت

تو رفتی و همه الطاف و برکتهایت را با خود بردی
چه سحرها که تاصبح بیدار می ماندیم و به برکت تو تا صبح با خدایمان راز و نیاز می کردیم .
چه روزها که روزه می گرفتیم و به امید افطار تو تمام وجودمان روزه می شد.
چه اشکها که در شبهای قدرت ریختیم و از خدای خود طلب بخشش کردیم.
چه ناله ها که از ته دل کردیم و از خدای خود طلب حاجت کردیم.
تو تمام شدی....تو تمام شدی و برای من حسرت و اشک و ای کاش بر جا ماند.
تو رفتی و من هنوز با تو وداع نکرده ام.
کاش می شد که تمام نمی شدی...مانند مسافری بود که یک ماه در خانه ی ما میهمان بودی و بعد از یک ماه بارسفر بستی و رهسپار سفر شدی .کاش این سفر هیچ گاه تمام نمی شد.کاش نمی رفتی .
تورفتی و من نمی دانم آیا سال دیگر خداوند به  من عمر دوباره خواهد داد تا حلول تو را ببینم؟آیا می توانم دوباره شبهای قدرت،سحرهای بی مثالت و افطارهای پربرکتت را ببینم؟
کاش بتوانم ذره ای تغییر کرده باشم.کاش بتوانم ذره ای،فقط ذره ای به خداوند نزدیک شده باشم.کاش که اینها ای کاش نباشد و ای کاش باقی نماند .





نوع مطلب :
برچسب ها : دلنوشته، همسفران، کنگره 60،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 خرداد 1395 :: نویسنده : مریم نظری
        به نام خدایی که در این نزدیکیست   

بدینوسیله شما عزیزان را به جشن تولد کمک راهنمای گرامی آقای مهدی حیدری
رهجوی آقای رضا نادری و

خانم ترانه حیدری ، رهجوی خانم ربیعی ، را در تاریخ پنجشنبه 95/3/20 از ساعت 6 بعد از ظهر در شعبه شاد

آباد دعوت می نماییم .

حضور شما عزیزان موجب شادی و گرمی مجلس می شود .




                                           
ترانه ی عزیزم ؛
خوشحالم که در لابه لای خاطرات تلخ زندگی ات راه را پیدا کردی.
خوشحالم که توانستی با بالهای زخمی ات پرواز کنی و حالا در اوج می درخشی.
خوشحالم که یادگار روزهای سخت گذشته ات یک گلدان پر از گل است.
خوشحالم که آلبوم زندگی ات پر از عکس است.آن روزها با بغض و اما این روزها با شوق
ترانه ی عزیزم؛
همه ی ما در آلبوم عکس های زیادی را نگه داشته ایم که هر کدام از آنها ناامیدی و رنج و سختی روزگارمان را به ما گوش زد می کند.همه ی ما سایه ی شوم اعتیاد را با پوست و گوشتمان حس کرده ایم،و بارها از خداوند پرسیدیم چرا چرا چرا؟؟؟؟؟
اما ترانه ی عزیزم خوشحالم که با خیال راحت تمام خاطرات را این روزها ورق می زنی ، با غرور قدم می زنی .چون تو قهرمان زندگی ات هستی.
خوشحالم که زمانش رسید هم برای تو وهم برای ما ، حالا ما عکس های جدید می گیریم با چشمهای خوشحال و لب های خندان ،شانه به شانه ی هم و دست در دست هم .
ترانه ی عزیزم ؛
خوشحالم تو در لا به لای عکس ها و خاطرات من نیز قدم می زنی . تو سهمی از آلبوم زندگی من نیز داری و من همیشه امیدوارم در آسمان زندگی ات در اوج باشی.
نویسنده: همسفر میترا








نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، درمان اعتیاد ؛ همسفران، دلنوشته، رد پای خاطرات،
لینک های مرتبط :
جمعه 14 خرداد 1395 :: نویسنده : همسفر نوشین

"به نام خداوند بخشنده مهربان "

سالها از درمان همسرم میگذره, در این روزها فراغتی پیدا کردم تا به گذشته بیاندیشم.

(دوباره باز تموم سالهامو,تموم خاطراتمو قدم زدم

با این خیال لعنتی,نه این دفعه به راحتی,ولی قدم زدم)

گذشته را مرور میکنم,نه برای یادآوری روزهای تلخ و تاریک,نه برای روزهای بیقراری,برای سپاسگزاری.

 لا به لای عکس های قدیمی,به دنبال رد پای خاطراتی میگشتم که به خاطر یادآوری روزهای سخت و پر از درد آنها را از نظر ها پنهان کرده بودم.

 بهترین روزهای زندگیمان را در اوج جوانی با هیولای اعتیاد گذراندیم.مهدی بارها برای ترک اقدام کرد.اما همیشه بدتر از قبل به اعتیاد روی می آورد.

 وحشتناک بود,وقتی میدیدم که نیمه وجودم در مقابل چشمانم در حال آب شدن بود.وکاری از دستم بر نمی آمد به جز دعا کردن و صبر صبر صبر

 

همه به من میگفتن چرا ناراحتی؟

چرا تو خودت هستی؟ اونا از شرایط زندگی ما بی خبر بودند.و من برای اینکه دلم نمیخواست وجهه مهدی پیش بستگانمان خراب بشه چیزی به کسی نمیگفتم.

 بغض هایی که در گلویم رسوب می شد.و آه هایی که در سینه ام حبس میشد.بارهای سنگینی از ناامیدی,که هم زمین گذاشتنش سخت بود و هم به دوش کشیدنش دشوار بود.

 خودم رو تنها حس میکردم.به راستی وقتی میگن اگه خواسته ای رو از ته دلت از خدا بخوای جوابتو میده درسته.شاید زمان ببره  ,ولی شدنیه.

برای چندمین بار با خدا نجوا کردم.ولی اینبار یه جور دیگه ای با یه حس عجیبی خدا رو صدا میکردم.

 پای دیگ نذری با اشک شمع ها رو روشن میکردم و با تمام وجودم  سلامتی مهدی رو از خدا آرزو کردم.

دوباره باز تموم انتظارمو

تموم خاطراتمو ورق زدم

 کابوس شوم اعتیاد سایه اشو انداخته بود روی زندگی من,و ما رهایی نداشتیم.بالاخره خداوند به دعای من جواب داد.نمیدونم شاید زمانش رسیده بود.و شاید مهدی من, احساس کرده بود دیگه به آخر خط رسیده!

 

مهدی به توسط یکی از بستگانش با کنگره آشنا شد.و اولین قدم برای سفر هزار فرسنگی برداشته شد.برای من سفری بود که گویا روی لبه تیز شمشیر راه میروی.

 

از نفس افتاده بودم اومدی

راهمو گم کرده بودم اومدی

پنج ماه اول مهدی تنها به کنگره می آمد.

 

بعد از پنج ماه, به توصیه راهنمای مهدی من هم وارد کنگره شدم.مهدی با کنگره عجین شد و من در پوست خودم نمیگنجیدم.با این که آشنایی با آنجا نداشتم,ولی از تغییرات جزیی و قابل لمسی که در رفتار او میدیدم راضی بودم و مطمئن بودم حتما جای مناسبی است, که مهدی تغییر کرده هر چند شاید ناچیز بود ولی برای من خیلی ارزش داشت.

پله ها رو هر چند به سختی کم میکرد.و من هم به عنوان همسفر همراهش بودم.کم کم داشتیم از روزهای تاریکی و درد دورمیشدیم

 

از اینکه او را شادابتر میدیدم لذت میبردم. قبل از آمدنش به کنگره تمام فکر او این بود که من دو سال دیگه بیشتر زنده نیستم.ولی با نزدیک شدنش به رهایی برای آینده برنامه ریزی میکرد. و هدف داشت.

 

بالاخره روز رهایی فرا رسید و ما به دیدار استادمان,ناجی زندگیمان,رفتیم.

 

راه  سخت بود ولی به پایان رسید.و ما برای امتحان کمک راهنمایی آماده شدیم.قبل از تولد یک سالگی مهدی,هر دو با هم قبول شدیم سپاسگزاری از کسی که نیمه وجودت رو بهت برگردانده واقعا سخت است.ولی من امروز از آقای مهندس,خانواده محترمشان,آقای نادری راهنمای بزرگوار مهدی از خانم ربیعی عزیزم راهنمای خوبم سپاسگزاری میکنم.

 

 

ثانیه ها به دقیقه,دقیقه ها به ساعت,ساعت ها به روز  و روزها به ماه, ماه ها به سال رسید و اینک هفت سال گذشت......

این روزها برای هفتمین سال تولد نیمه وجودم بی تابم.

 

زمانی عقربه ها کند می گذشت,ولی اینک چه زود می گذرد.

فرزندانم, کبوتران زندگیم,در این راه صعب العبور بینهایت بالهای کوچکشان زخمی شد. ولی خوشحالم که در کنارم بودند و تنها امید روزهای بیقراریم بودند.


 

ما با گل هایمان  زندگی میکنیم.زیباترین دسته گل زندگیمان.


 

هرگلی خاطره ای,و هر خاطره ایی بوی گلی.

و این هدیه ای است از طرف نگهبان, که عارفانه ترین عشق را به ما هدیه داد.....

سپاس سپاس سپاس


نویسنده :خانم ترانه حیدری 





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته، حال خوش، رد پای خاطرات،
لینک های مرتبط :
جمعه 10 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : مریم نظری
                                              " به نام وادی عشق"



میم مثل معلم

نگاهم پر از اشک است ودلم پر از درد،من فقط می نالم واو با چشمان پر مهرش مرا می نگرد.
پاهایم نای رفتن ندارد و در دلم طوفانی مهیب موج می زند ،اما دلم قرص می شود وقتی دستانم در دستان اوست.
من می دانم او نیز طوفانهای زیادی پشت سر گذاشته تا به ساحل نجات برسد و حالا دلم قرص تر می شود.
با او سفرم را شروع می کنم،سفری است رویایی
درست در خط پایان زندگیم خط دیگری را با او آغاز می کنم،او آب می آورد ومن می نوشم تا سیراب شوم.
او برایم از وادی عشق می خواند ومرا به تفکر وا می دارد و خویشتن خویش را می یابم.
او مرهم تمام زخم های تنم می شود ودرخت پوسیده من ،گل می دهد حالا با او دلم گرم است وسرم پر شور،من هم به ساحل نجات رسیده ام ،زیر باران ترانه می خوانم ،ترانه ای از عشق و امید برای تنها ((ترانه)) زندگیم.

همسفر میترا





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
 
                 "به نام خداوند بخشنده مهربان "
                                                                                                                  


سلام دوستان معصومه هستم یک همسفر                    
من می خواستم چند خطی در باره ی دستور جلسه امروز صحبت کنم.
همان طور که می دانید دستور جلسه در مورد آداب معاشرت وبی ادبی ،تعادل و بی تعادلی است.شاید با شنیدن این کلمات ابتدا همه ذهنشان به سمت شخصی برود که مواد مصرف کرده است وتعادل روانی وجسمی ندارند و ممکن است مانند بیمار روانی ،کلمات زشت و ناپسند بر زبان بیاورد.اما من در اینجا می خواهم بگویم که این موارد فقط مختص انسانهای مصرف کننده ی مواد مخدر نیست.
به طور مثال از دست کسی عصبانی می شوید خیلی مواقع اتفاق می افتد که بدون فکر و اندیشه ای شروع به متهم کردن او می کنید .تا جایی که اختیار خود را از دست داده و شروع به ناسزا گفتن می کنید و بعضی مواقع کلمات زشتی را بر زبان می آورید. ولی فکر نمی کردیدکه این حرفها روزی از دهان شما خارج شود. پس در اینجا می بینید که این تنها فرد مصرف کننده نیست که به دلیل از بین رفتن سیستم های تولید کننده مواد شبه افیونی دچار عدم تعادل می شود وگاهی شروع به زدن حرفهای زشت می کند.
گاهی ممکن است ما هم  به دلیل از دست دادن تعادل دچار این مشکلات شویم.وگاهی پا از یک فرد مصرف کننده،فراتر گذاشته و طرف مقابل خود را به قدری تحقیر کنیم که دیگر حتی خودمان هم نتوانیم زخمهایش را التیام دهیم.حال آن چنان که خود را از یک انسان مصرف کننده برتر می دانستیم در صورتی که رفتار ما به مراتب بدتر بوده است.
نکته ی جالبی که می خواستم به آن اشاره کنم ،این است که مشکل یک شخص مصرف کننده در جسم ،روان و جهان بینی او است وبه علت عدم تعادل چنین  رفتاری می کند.ولی فردی که مصرف کننده نیست دارای چه مشکلی است ؟ آیا تا به حال از خود پرسیده ایدچرا ما این قدر زود کنترل خود را از دست می دهیم و عصبی می شویم؟
موضوع را با ذکر مثال می گوییم .مثلاوقتی فرزند شما از مدرسه به خانه باز می گردد و شما حدس می زنید او کار اشتباهی را انجام داده است.مثلا لباسش بوی سیگارمی دهد.در اینجا شما ضد ارزشی به نام قضاوت را مرتکب می شوید .بعد شروع به کتک زدن او می کنید .چون بدونه تفکر این کار را انجام داده اید دلیل بارزی است بر جهل ونادانی.
بعد از مرحله ی کتک زدن او را زیر بار شماتت می گیرید که ناشی از پایین بودن جهان بینی است.ما باید در مقابل کار اشتباهی که فرزندان ما انجام می دهند .قضاوت را کنار بگذاریم وبا تفکر اشتباه او را گوشزد کنیم و به شخصیت او احترام بگذاریم در مقابل اگر هم کار زشتی انجام داد با درایت و تفکر مشکل او را حل کنیم.
نتیجه می گیریم هر یک از ما به دلیل عدم تعادل در سیستم جسم ،روان وجهان بینی ممکن است دچار برخی صفات ناشایست شویم حتی بدتر از یک شخص مصرف کننده ،و با این
بی تعادلی ،زندگی خود و اطرافیان را آشفته نماییم.

با تشکر از خانم معصومه احمدی

تهیه کننده : مریم نظری




نوع مطلب :
برچسب ها : کنکره 60، دلنوشته، مشارکت مکتوب،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده : مریم نظری
یا صابر
                        
دلنوشته ای برای  سی دی زمان مناسب :

سی دی زمان مناسب یکی از بهترین سی دی هایی بود که تا به حال گوش داده بودم سی دی سر شارانرژی و نکات مفید بود ،اما این سی دی از این جهت برای  من با ارزش بود که من شاید یکی از آدمهایی بودم که همیشه در کارم عجول بودم ودوست داشتم هر چیزی طبق زمانی که من دلم می خواهد برایم اتفاق بیافتدنه زمانی که خداوند می خواهد.

به طور مثال من همیشه دلم می خواست سال 86 وارد دانشگاه شوم اما در آن  سال آنقدر رتبه ام پایین بود که این پیام را به من می داد که صبر کنم . اما من چون می خواستم در آن سال حتما وارد دانشگاه شوم صبر نکردم ودر نتیجه رشته ای که قبول شدم مد نظرم نبود و در آینده دچار نوعی سر خوردگی به خاطر رشته تحصیلی ام شدم.از سوی دیگر وقتی نگاه می کنم می بینم شاید علت این عجول بودن من این بودکه با افراد کاردان مشورت نمی کردم ومدام با افرادی در ارتباط بودم که خودشان آدمهای عجولی بودند واین عجله آن ها به من هم سرایت کرده بود.

از سی دی زمان مناسب آموختم اگر خواسته ای داری وآن را در زمان مناسب ، مکان مناسب و با کلام مناسب نگویی ممکن است به آن خواسته و هدف دلخواهت نرسی که این موضوع متاسفانه در مورد من صدق می کرد.چون آدم عجولی بودم .بدون توجه به این سه نکته فوری خواسته ی خود را مطرح می  کردم وچون به خواسته ام نمی رسیدم مدام با خودم کلنجار می رفتم که جه شد که من نتوانستم به آنچه می خواهم دست پیدا کنم و دچار نوعی احساس حقارت و ناتوانی می شدم.
سی دی زمان زمان مناسب حامل پیامهای زیاد و سازنده ای است که قطعا می تواند گره های زیادی از مشکلات ما را باز کند.

دلنوشته از خانم معصومه احمدی





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اسفند 1394 :: نویسنده : همسفر نوشین


اگر قرار باشم که از دلم بنویسد حرفها ی زیادی وجود دارد . در گیر شدن با طوفان اعتیاد  حرفهای زیادی را به همراه دارد .
زمانیکه متوجه شدم که همسرم معتاد است ، سریع به دنبال راه حل رفتم و ترک های عادی که همه با دکتر انجام می دادند ما هم انجام دادیم ترکهایی که همیشه به اجبار بود . البته در ابتدا خوشحال می شدم ولی وقتی بعد از مدت کمی برگشت می خورد و مصرفش را شروع می کرد نا امید می شدم و همه چیز خراب می شد . اعتیاد تخریب های زیادی برای من و دخترانم به همراه داشت . البته تخریبهای مسافرم بیشتر از من و دخترانم بود .
مقاومت من در مقابل ترک بی فایده بود . و ما همچنان راه را پیدا نمی کردیم . و در مسیر اعتیاد با تریاک به شیشه هم رسید . اما من همچنان دنبال رسیدن به یک راه حل منطقی بودم . که با کنگره آشنا شدم .
از کنگره درسهای زیادی گرفتم . و تنها چیزی که من را به کنگره وصل نگه داشته آموزشهای ناب کنگره می باشد . بارها تصمیم به جدایی و فرار از این زندگی یخ زده می گیرم ولی عشق به کنگره و این وصل موجب شده دل کندن را فراموش کنم . و از همه ی عزیزان می خواهم که برای ما سفر اولیها دعا کنند تا مسافرانمان وصل شوند .
و در آخر از خداوند از ته دل می خواهم که به مسافرم کمک کند تا بهترین مسیر را انتخاب کند و با قدمهای محکم به رهایی که آرزوی من و دخترانم و تمامی اطرافیانم میباشد برسد . به امید آنروز

باتشکر از خانم مریم حسینی





نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
شنبه 17 بهمن 1394 :: نویسنده : همسفر نوشین



اعتیاد در زندگی من مانند جرقه ای بود در انبار کاه ......
شک و دو دلی ؛ دروغ ؛ بی توجهی  اینها زخمهایی بودند که تن مرا آزرده بود و حالا پسری که تن و جان و روحم را آزرده بود . اعتیاد فرزندم بلایی بود که به نظر من درمانی نداشت . خیلی برای ترک او تلاش کردم اما اثری نداشت . بارها وسایل زندگیم را فروختم و به صفر رسیدم . در آن تاریکی ها سوسوی نوری به نام  کنگره برایم نمایان شد و با پسرم به این مکان مقدس پا گذاشتیم و هر روز بارقه ای از نور برایمان پدیدار گشت  و خود را مدیون کنگره و آموزشهای آن می دانیم . این مکان امن برای ما مانند بهشت می ماند . حالا پدر مسافرم به شغل نگهبانی در ایران خودرو مشغول است .پدری مهربان و دل شکسته که خدمتگزار بودن را کمترین کار می داند .و هر دو برای درمان کامل مسافرمان تلاش می کنیم .و خودم حالا تمام عذابهای گذشته را با یاری خداوند به فراموشی سپرده ام و از خدا در این راه کمک می خواهم و از شما عزیزان التماس دعا دارم و از تک تک شما بابت زحماتتان سپاسگزارم .
با تشکر از خانم منظر کندری بابت دلنوشته




نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو